اگر پای در دامن آری چو کوه سرت زآسمان بگذرد در شکوه

پای در دامن آوردن: کنایه از گوشه گرفتن

پای در دامن آوردن کوه: تشخیص و کنایه

کوه ، شکوه : جناس ناقص افزایشی

تشبیه : « تو» به کوه تشبیه شده است.

پا و سر: تضاد و مراعات نظیر

کوه : نماد ثبات و متانت و گوشه نشینی

مصراع دوم: اغراق و کنایه از به دست آوردن مقام بلند و بزرگی

معنی: اگر مثل کوه گوشه گیری کنی و در یک جا ثابت و ساکت بنشینی در شکوه و بلندی به بالاترین مقام دست می یابی.

مفهوم : سکوت مایه ی عزت و سربلندی است.

ارتباط معنایی دارد با:

۱) آشنایی خلق دردسر است معتکف باشی تا ندانندت

۲) عـزلت و انـزوا و تنهــایی برهاننــــدت از هزار بلا

۳) خانه سوز و آشیان پرداز می باید شدن با نسیم صبح هم پرواز می باید شـدن

۴) رخنه ی گفتار را سرمه می باید گرفت با لب خاموش سخن پرداز می باید شدن

زبان در کش ای مرد بسیار دان که فردا قلم نیست بر بی زبان

توضیحات ۲ روز قیامت بی زبان از نظر گفتار بازخواست نخواهد شد.

زبان درکشیدن : کنایه از خاموش شدن، سکوت اختیار کردن.

فردا: روز قیامت.

بی زبان: شخص ساکت و کم سخن (اینجا) لال.

نبودن قلم بر کسی: کنایه از بازخواست قرار نگرفتن کسی.

معنی: ای انسان آگاه سکوت اختیار کن زیرا که در روز قیامت، بی زبان از نظر گفتار باز خواست و مواخذه نخواهد شد.

مفهوم : دعوت به سکوت و پرهیز از پرگویی.

ارتباط معنایی دارد با ابیات :

۱) سخن فروشی، فرزند خود فروختن است کسی که لاف سخن زد زاهل غیرت نیست (کلیم)

۲) آن را که بود مغز و خرد، خـاموش است از کاسه ی پر، صدا نیاید بیرون

۳) جان است و زبان است زبـان دشمن جان است گر جانت به کار است نگه دار زبان را

صدف وار گوهر شناسان راز دهان جز به لؤلؤ نکردند باز

لؤلؤ : مروارید؛ استعاره از سخن با ارزش و گران بها.

تشبیه : گوهر شناسان به صدف تشبیه شده است.

صدف ، گوهر ، لؤلؤ: مراعت نظیر.

گوهر شناسان راز: استعاره از انسان های آگاه و سخن شناس ، اهل معرفت

راز ، باز : جناس ناقص اختلافی.

صدف وار : قید تشبیه ( وار ، پسوند مشابهت).

معنی: اهل معرفت و انسان های آگاه فقط موقع گفتن سخنان با ارزش دهان باز می کنند همان طور که صدف فقط موقع بیرون آوردن مروارید دهان باز می کند.

مفهوم : انسان آگاه، سنجیده و با ارزش سخن می گوید و بیهوده گویی نمی کند.(پرورده گویی).

ارتباط معنایی دارد با :

کـم گـوی و گـزیده گـوی چون درّ تــا زانــدک تــو جهان شود پـر

سخن گوهر شد و گوینده غواصّ به سختی در کف آید گوهر خـاص

چــو دانا یـکی گوی و پرورده گوی

فراوان سخن باشد آ کنده گوش نصیحت نگیرد مگر در خموش

نگیرد: تأثیر نکند.

آگنده گوش : کر، ناشنوا (کنایه)

فراوان سخن ، خموش : تضاد.

سخن ، گوش ، نصیحت : مراعات نظیر.

معنی: شخص پر حرف، گوشش سنگین و ناشنوا است و فرصت شنیدن سخنان دیگران را ندارد و نصیحت فقط در انسان خاموش و ساکت تأثیر دارد.

مفهوم : انسان پر حرف نمی تواند از نصیحت دیگران تأثیر بپذیرد. (کم گوی و بشنو).

ارتباط معنایی دارد با : چو خواهی که گویی نفس بر نفس / نخواهی شنیدن مگر گفت کس.

چو خواهی که گویی نفس بر نفس نخواهی شنیدن مگر گفت کس

توضیحات ۳: « مگر» به لحاظ ساخت. از « مه» علامت نفی و « اگر» کلمه ی شرط ساخته شده است: یعنی ، نه اگر ، بی شرط ، بی هیچ شرطی ، به تحقیق ، حتماً ، هر آینه (قید تاکید).

نفس بر نفس : دم به دم ، پیوسته ، در نقش قید.

معنی : اگر بخواهی پیوسته و دم به دم سخن بگویی ( پرحرفی ) بی شک نصیحت و سخن دیگری را نخواهی شنید. (کم گوی و بشنوی).

مفهوم: بیت در تاکید کم سخن گفتن و نکوهش پر حرفی است و انسان پر حرف نمی تواند از نصیحت دیگران تأثیر بپذیرد( با بیت قبلی در یک مفهوم است.)

ارتباط معنایی دارد با :

۱) سلیم این پند را از من نگه دار سخن کم گو ولی بسیار بشنو ( سلیم)

۲) سخـن بشنو و بهترین یادگیر نگـر تـا کـدام آیدت دلپذیر (فردوسی)

نباید سخن گفت ناساخته نشاید بریدن نینداخته

ناساخته : نسنجیده ، صفت مفعولی در نقش قیدی.

نینداخته: اندازه نکرده ، صفت مفعولی در نقش قیدی.

مصراع دوم تمثیلی است برای مصراع اول و آن را برای تاکید بر « سنجیده گویی و پرورده گویی » آورده است.

معنی: نباید نسنجیده و نیندیشیده سخن گفت: همان طور که اندازه نگرفته بریدن پارچه را بریدن شایسته نیست.

مفهوم: معادل ضرب المثل « گز نکرده پاره کردن» است و مشابه مصراع « اول اندیشه وانگهی گفتار» و مصراع « نخست اندیشه کن آن گه سخن گو» است.

ارتباط معنایی دارد با بیت بعدی و ابیات زیر :

۱) سخـــن پیش فــرهنگیان سخته گوی بـه هر کـس نــوازنـده و تـازه روی

۲) سخــن بشنـاس و آنـگه گــو ، ازیــرا کـه بـی نقطه نگـردد خط ز پـرگـار

۳) سخـــن را تـانــداری پــاک از زنــگ زدل هــا کــی زدایــد زنـگ و زنگار

۴) بــه گفتــار اگــر دُر فشــانــد کسـی خمـوشی به بسیــار از آن بهتر است

۵) خــردمنـد خـاموش بـود چـون صـدف اگـر خـود درونـش پر از گوهر است

۶) بـریــدی تـو نــاکــرده گــز جامـه را نخــوانــدی تـو پـایـان شهنـامه را

۷) سخـت انــدیشه کــن آن گــاه گفتــار پــای بسـت آمـده است و بس دیوار

8) سخـن گفتـه دگـر بـاره نیایـد بـه دهان اول اندیشه کنـد مـرد که عاقل باشد

تامّل کنان در خطاب و صواب به از ژاژ خایان حاضر جواب

صواب ، جواب : جناس ناقص اختلافی/ خطا و صواب: تضاد

خاییدن: جویدن/ ژاژ : گیاهی است خاردار که شتر آن را از زمین می کند و می جود و نمی تواند آن را نرم کند.

ژاژ خاییدن: کنایه از بیهوده سخن گفتن ، یاوه گویی / ژاژخای: بیهوده گو ، یاوه گو (کنایه).

صواب: درست و شایسته

معنی: کسانی که در خوب و بد و یا درست و نادرست بودن سخن خود درنگ و اندیشه می کنند بهتر از یاوه گویان حاضر جواب هستند.

مفهوم: با درنگ اما سنجیده سخن گفتن بهتر از حاضر جوابی توام با بیهوده گویی است.

ارتباط معنایی دارد با:

تهتک در سخــن گفتن زیان است تأمل کن تأمل کن تأمل

کمال است در نفس انسان ، سخن تو خود را به گفتار ، ناقص مکن

کمال ، ناقص : تضاد.

نفس، انسان، سخن و گفتار : مراعات نظیر.

گفتار: اسم مصدر(در اینجا منظور پرحرفی و سخن نسنجیده است).

معنی: اگر چه سخن گفتن نشانه ی کمال انسان است. پس تو خود را با پر حرفی و سخن نسنجیده، بی ارزش و خوار مکن.

مفهوم: ارزش انسان به گفتار اوست. (سخن دو جنبه ی متفاوت دارد و موجب کمال و نقصان می شود).

ارتباط معنایی دارد با:

۱) زنــده بـه جــز آدمیــان نیست کـس کـادمی از نـاطقه زنــده است و بس

۲) پس چو چنین است سخن جان ماست وانـکه بـــدو زنده بـود زان مـــاست.

۳) آدمــــی از دواب ممتــــاز اســــت. کـه بـه لطف سخـن ســرافـراز است.

۴) بـه نطـق است و عقل آدمیــزاده فـاش چـو طـوطی سخنگوی نــادان مباش

۵) بــه نطـق آدمـی بهتــر اسـت از دواب دواب تـو بـه گــر نگــویــی صــواب

کم آواز هرگز نبینی خجل جوی مشک بهتر که یک توده گل

مشک: استفاده از سخن با ارزش ، مفید و کم.

یک توده گل: استعاره از سخن بیهوده ، نا به جا و فراوان.

کم آواز: صفت جانشین اسم در نقش مفعول معنی آن « آدم کم و کم نصیحت» است.

جوی: به اندازه ی یک دانه جو ، مدار اندک (کنایه).

تضاد: مشک ، گل – جوی ( یک جو) ، توده.

مصراع دوم، تمثیل، فعل به قرینه ی معنوی حذف شده است.

که: حرف اضافه به معنی « از»

معنی: هرگز شخص کم سخن و سنجیده گوی را شرمنده نمی بینی همان طور که در یک ذره مشک معطر بهتر از یک توده گل بی ارزش است.

مفهوم: پرورده گویی و گزیده گویی بهتر از پرحرفی است و کم گو هیچ شرمنده نمی شود.

ارتباط معنایی دارد :

۱) سخــن گــر چـه بـاشد چـو آب زلال ز تـکرار خیـــزد غبـــار مــــلال

۲) همــه وقـت کـم گفتــن از روی کـار گـزیـده است خاصـه در ایـن روزگـار

۳) بگـویـم گرت هـوش انـدر سـراسـت سخـن هـر چـه کـوته بـود بهتر است

۴) یــک دستــــه گـــل دمـاغ پـرور از خـرمــن صــــد گیـــاه بهتــر

۵) بــدان کــز زبـان اسـت مردم به رنج چـو رنـجش نخواهی سخـن را بسنج

۶) چـو غنچه راز دل غنچـه ی چمن دریاب زبان به کام کش و لذت سخن دریـاب

حذر کن زنادان ده مرده گوی چو دانا یکی گوی و پرورده گوی

ده مرده گوی: کسی که به اندازه ی ده تن سخن بگوید.

حذر کن : پرهیز کن. دوری کن.

تشبیه : چو دانا یکی گوی.

تضاد: دانا نادان/ ده مرده گوی ، یکی گوی.

چو: حرف اضافه ، قید تشبیه.

معنی: از افراد نادان پر حرف که به اندازه ی ده تن سخن می گویند دوری کن ، مثل افراد دانا کم گوی و گزیده گوی.

مفهوم: پرورده گویی و بر حذر بودن از پر گویی و حرافی.

مفهوم بیت تناسب معنایی دارد با ابیات :

۱) کم گوی و گزیده گوی چـون دُر تا زانــدک تــو جهـان شـــود پُــر

۲) در سخــن در ببایــدت ســفتن ورنــه گنگـــی بـه از سخــن گفتــن

۳) سخن پخته جوی و کوشش کن نفس از خام زد خموشش کن (اوحدی)

صد انداختی تیر و هر صد خطاست اگر هوشمندی یک انداز و راست

تضاد: یک، صد / خطا ، راست.

صد: نماد کثرت است و یک: نماد قلت و کمی.

مصراع اول؛ کنایه از پر گویی و خطا گفتن.

مصراع دوم؛ کنایه از کم و درست گفتن.

تیر: استعاره از سخن ، مفعول.

بیت در حکم تمثیل است.

معنی: بسیار سخن گفتی و پرگویی کردی و تمام آن ها خطا و اشتباه بود. اگر انسان خردمند هستی کلامت را کوتاه ولی درست بیان کن.

مفهوم: کم گوی و گزیده گوی چون در ؛ بر حذر بودن از پرگویی و حرافی.

چرا گوید آن چیز در خفیه ، مرد که گر فاش گردد شود روی زرد؟

خفیه: در نهان ، پنهانی / فاش: آشکار.

خفیه ، فاش: تضاد

مرد ، زرد: جناس.

روی زرد شدن: کنایه از شرمندگی و سر افکندگی.

معنی : چرا انسان در نهان سختی را بگوید که اگر آشکار شود شرمنده شود؟

مفهوم: بیت در مذمت و نکوهش غیبت است.

ارتباط بیت تناسب معنایی دارد با ابیات :

۱) در پس آزادگان به هیچ طریقی پیش کسان بد مگو که نیک نباشد (ابن یمین)

۲) سخــن در نهــان نباید گفــت که بهتر انـــجمـــن نشایــــد گفـــت

۳) پس کس نگوییم چیــزی نهفت که در پیـش رویــش نیــــاریــم گفـــت

مکن پیش دیوار غیبت بسی بود کز پسش گوش دارد کسی

پیش ، پس : تضاد

بسی ، کسی : جناس ناقص اختلافی.

مصراع دوم؛ کنایه از استراق سمع ، دزدیده گوش دادن.

بود که : ممکن است که

« ش» در پسش : ضمیر متصل ، مضاف الیه.

معنی: در کنار دیوار هم از کسی غیبت و بدگویی نکن ممکن است که کسی پشت دیوار ، دزدیده به سخنان شما گوش دهد.

مفهوم: به غیبت نکردن از دیگران سفارش می کند.

بیت یاد آور مثل:« دیوار موش دارد موش گوش دارد»

پــیش دیـوار آنچه گویـی هـوش دار تا نباشـد در پس دیوار ، گوش

چه گفت آن سخن گوی پاسخ نیوش که دیوار دارد بـه گفتار گـوش

بـه خلـوت نیرش از دیـوار می پـوش کـه باشد در پس دیـوار گـوش

لب مگشـا گـرچـه در او نوش هـاست کز پس دیوار بس گوش هاست

درون دلت شهر بندست راز نگر تا نبیند در شهر باز

بند: زندانی، محبوس

تشبیه : راز به زندانی تشبیه شده است و دل به زندان

راز ، باز : جناس ناقص اختلافی.

شهر: استعاره از دل ، درون.

در شهر: استعاره از دهان.

معنی : سِرّ و راز در درون تو زندانی است مواظب باش تا با سخن گفتن بی جا راز دلت آشکار نشود.

مفهوم معنایی دارد با:

سخـن کز دهان تا همایون جهد چو ما راست کز خانه بیرون جهد

نگه دار از او خویشتن چون سزد کـه نـزدیک تـر را سبـک ترگزد

سخن تا نگویی بر او دست هست چو گفته شود یابد او بر تـو دست

سخن دیوبندی است در چاه دل بـه بـالای کـام و زبـانــش مـهل

از آن مرد دانا دهان دوخته ست که بیند که شمع از زبان سوخته ست

دهان دوختن: کنایه از سکوت و خاموشی اختیار کردن.

حسن تعلیل: علتی برای خاموشی انسان دانا آورده است.

زبان: استعاره از شعله ی شمع یا فتیله ی شمع.

زبان داشتن شمع: تشخیص.

زبان و دهان: مراعات نظیر.

دوخته ؛ سوخته: جناس ناقص اختلافی.

مرد: مجاز انسان.

شمع: نماد پرگویی.

مصراع دوم تمثیل است برای مصراع اول.

معنی: انسان دانا بدان علت سکوت کرده است که می بیند شمع به خاطر داشتن فتیله ( زبان) می سوزد و اگر این زبان را نداشت نمی سوخت.

مفهوم: انسان خردمند چون به اثرات منفی پر گویی پی برده است سکوت اختیار کرده است.

ارتباط معنایی دارد با ابیات :

سخـن کم گوی تا در کار گیرند کـه در بسیار بـد بسیـار گیرند

تو را بسیار گفتن گر سلیم است مگو بسیار دشنامی عظیم است

خودآزمایی

۱- دو صفت انسان کم گو و پرگو را از نظر سعدی بیان کنید ؟

انسان کم گو: دانا ، هوشیار ،گوهرشناس ، رازدار

انسان پرگو: ده مرده گو ـ ژاژ خایان ـ آگنده گوش

۲- دو نماد خاموشی در این درس نشان دهید ؟

صدف ـ کوه

۳- معادل مَثَل « گز نکرده پاره کردن» در کدام بیت دیده می شود ؟

مصراع؛ نشاید بریدن نینداخته

۴- مفهوم بیت « کم گوی وگزیده گوی چون در تا زاندک تو جهان شود پر» از نظامی با کدام بیت درس ارتباط معنایی دارد؟

حذر کن زنادان ده مرده گوی چو دانا یکی گوی کوی و پرورده گوی

۵- منظور سعدی از مصراع « فراوان سخن باشد اگنده گوش » چیست ؟

کسی که مرتب و مدام حرف می زند.

۶- شعر درس از کدام نو ع شعر تعلیمی است؟

اخلاقی که موضوع آن نیکی و خیر است

۷- شعر های تعلیمی دوران گذشته با اشعار تعلیمی عصر مشروطه چه تفاوت محتوایی دارد؟

شعر های تعلیمی در قدیم بیشتر شامل سرودهای اخلاقی، مذهبی و عرفانی بوده است ولی از انقلاب مشروطیت به بعد، اشعار با درون مایه های سیاسی، اجتماعی و روانشناسی نیز در ردیف اشعار تعلیمی قرار گر فتند

درس۱۶ زبان و ادبیات فارسی۱ پیش دانشگاهی

چون به زیر طاقش بردند به باب الطّاق، پای بر نردبان نهاد. گفتند: « حال چیست»؟ گفت:« معراج مردان سرِ دار است». دست برآورد و روی در قبله ی مناجات کرد و خواست آن چه خواست. پس بر سر دار شد. جماعت مریدان گفتند: « چه گویی در ما که مریدیم و آنها که منکرانند و تو را سنگ خواهند زد؟» گفت: ایشان را دو ثواب است و شما را یکی، از آن که شما را به من حسن الظنّی بیش نیست و ایشان از قوّت توحید و صلابت شریعت می جنبند و توحید در شرع، اصل بود و حسن الظّن، فرع.

شبلی را : به شبلی( شبلی: یکی از عُرفا)

یا بابکر: ای ابابکر(منظور « شبلی»)

دست بر نه که ما قصد کاری عظیم کردیم توضیحا ت(۷) کمک کن، همراهی کن، زیرا کار بزرگی در پیش دارم (دست بر نهادن : کنایه از«کمک و همراهی نمودن»)

سر گشته : مشغول و درگیر

خود را کشتن در پیش داریم: (کاری که) سرانجامش کشته شدن است.

مُنِکر: انکار کننده ، مخالف

مُقر: اقرار کننده ،تأیید کننده، موافق

بی قیاس و بی شمار: بسیار، فراوان، بی اندازه

منکر ومقر: تضاد

کارهای عجایب : (مانند« واقعات غرایب»): ترکیب وصفی غیر معمول آوردن صفت جمع برای موصوف جمع کا های عجیب

زبان دراز کردن: کنایه از« خبر چینی و اعتراض»

جمله : همگی

اتّفاق کردن: همراه شدن، متّحد شدن، موافقت کردن

از آن که : به آن دلیل که، به آن سبب که

گرد آمدند: جمع شدند

چشم گرد همه برمی گردانید: چشم از همه بر می گرداند ، چشم از همه می دزدید، کسی را نگاه نمی کرد

فعل « بینی» ( بعد از « فرار » و « پس فرار» ): حذف به قرینه ی لفظی

لفّ و نشر: امروز: لفّ ۱/ فردا: لف۲/ پس فردا: لفّ ۳ // بکشتند: نشر۱ / بسوختند: نشر۲/ به باد بردادند: نشر۳

طاق: سقف خمیده و قوسی شکل، منظور« چوبه ی دار» / باب الطّاق: محلّه ای است بزرگ در بغداد

معراج: نردبان، پلّکان ؛ مجاز از « کمال یافتن ، والا مقامی» / مردان: مجاز از « انسان های الهی»

سرِ دار رفتن: کنایه از « کشته شدن، به شهادت رسیدن»

معراج مردان سر دار است: مردان خدا با تقدیم جان خود(جان فشانی) به معراج و کمال می رسند.

خواست آن چه خواست: هر چه می خواست (از خدا) تقاضا کرد

چه گویی در ما؟ نظر تو در مورد ما چیست

مرجع « ایشان» : منکران

ثواب: پاداش، مزد

از آن که : به آن علّت که

حسن الظّن: خوش بینی، خوش گمانی / صلابت: استواری، محکمی

شریعت: دین، مذهب / اصل و فرع: تضاد

معنی: حکایت کرده اند که روزی(حلّاج) به شبلی گفت:« ای شبلی کمکم کن زیرا کار بزرگی در پیش دارم و مشغول و درگیر کاری شده ام که سرانجامش مرگ است.» وقتی مردم از کارهای حلاج حیران گشتند، مخالف و موافق بسیاری پیدا کرد و کارهای شگفت انگیزی از او مشاهده نمودند.خبرچینی( اعتراض) کردند و سخنان حلاج را به گوش خلیفه رسانیدند و همگی بر قتل حلاج اتّفاق نظر پیدا کردند، از آن پس که می گفت: « من حقّم» پس حلاج را بردند تا بکشند. صد هزار نفر جمع شدند و حلاج چشم از همه ی مردم برمی گردانید و (فقط) میگفت:« من حقّم » نقل می کنند که درویشی در میان مردم از حلاج پرسید که عشق چیست؟ (حلاج) پاسخ داد که: عشق را امروز و فردا و پس فردا مشاهده خواهی کرد. همان روز حلاج را کشتند و فردای آن روز سوزاندند و سومین روز (خاکستر او را ) به باد دادند؛ یعنی عشق این است (کشته شدن و فنا در راه معشوق) وقتی( حلاج را) در محله ی باب الطاق (در بغداد) به پای چوبه ی دار بردند، پا بر نردبان (دار) نهاد. گفتند: چگونه ای؟ گفت: مردان خدا با تقدیم جان خود به کمال و معراج می رسند. دست بلند کرد و برای راز و نیاز به طرف قبله ایستاد و هر چه می خواست از خدا طلب نمود. پس از آن بر بالای دار رفت. مریدان (پیروان و شاگردان) حلاج به او گفتند: نظر تو درباره ی ما که مرید توایم و منکران تو که سنگسارت خواهند نمود چیست؟ پاسخ داد: منکران دو پاداش دریافت می کنند و شما مریدان یک پاداش می گیرید، به آن علّت که شما فقط به من خوش بین هستید ولی آن ها به خاطرِ اعتقاد راسخ و محکم به یگانگی خداوند و استواری دینشان حرکت و تلاش می کنند (مرا سنگسار می کنند) و توحید از اصول و پایه های دین است و خوش گمانی از فروع دین به شمار می آید.

& … پس هر کسی سنگی می انداختند. شبلی موافقت را گلی انداخت. حسین بن منصور آهی کرد؛ گفتند: « از این همه سنگ چرا هیچ آه نکردی، از گلی آه کردن، چه سرّ است؟» گفت: آن که آن ها نمی دانند معذورند؛ از او سختم می آید که می داند که نمی باید انداخت. پس دستش جدا کردند، خنده ای بزد، گفتند: « خنده چیست؟» گفت: « دست از آدمی بسته جدا کردن آسان است. مرد آن است که دست صفات- که کلاه همّت از تارک عرش در می کشد- قطع کند .پس پایه هایش ببریدند؛ تبسّمی کرد و گفت: « بدین پای سفرِ خاک می کردم؛ قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفرِ هر دو عالم کند. اگر توانید آن قدم ببرید» پس دو دست بریده ی خون آلود بر روی در مالید و روی و ساعد را خون آلود کرد. گفتند: چرا کردی؟ گفت: خون بسیار از من رفت؛ دانم که رویم زرد شده باشد شما پندارید که زردیِ من از ترس است. خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه ی مردان ، خون ایشان است.

موافقت را: به نشانه ی موافق بودن ( با سنگسارِ حلاج)

چه سرّ است: چه حکمت و دلیلی دارد؟

معذورند: عذرشان موجّه و پذیرفته است

از او سختم می آید: از شبلی ناراحت و دلگیرم

عبارت « آن که آن ها نمی دانند معذورند از او سختم …. انداخت » ارتبات معنایی دارد با :

« من از بیگانگان هرگز ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا کرد »

مرد ( مرد آن است ) : مجاز از « انسان واقعی »

تارک : سر ، ترقِ سر / کلاه همت از تارک عرش در کشید ن : کنایه از « دور پرواز و بلند همّت بودن»

عرش: تخت ، سریر، قصر، کاخ

مرد آن است که دست صفات – که کلاه همّت از تارک عرش در می کشد- قطع کند توضیحات ( ۸ ): حلّاج به طنز می گوید:« اگر مَردید (که نیستید) دست صفات مرا که دور پرواز و بلند همّت است، ببُرید»

سفرِ خاک می کردم: بر روی خاک (زمین) راه می رفتم

قدم: مجاز از «پا»

ساعد: ساق دست، دست انسان از مچ تا آرنج

چشم: مجاز از « نظر، دیدگاه»

گلگونه: سرخاب / مردان: مجاز از « انسان های الهی و واقعی»

تشبیه: (خون: مشبه / گلگونه: مشبه به)

گلگونه بودن: کنایه از « باعث زیبایی و جمال گردیدن»

گلگونه ی مردان، خون ایشان است: خون مردان حق باعث جمال و زیبایی آنهاست ؛ شهادت، باعث زینت و افتخار مردان خداست

معنی: پس همه سنگ می انداختند. شبلی (نیز) به نشانه ی موافق بودن ( با سنگسار حلاج ) گِلی پرتاب کرد، حلاج آهی کشید؛ گفتند: از این همه سنگ (سخت) هیچ ناله ای نکردی، اما از برخورد گلی (بر بدنت ) آه کشیدی، علّت چیست؟ گفت: به آن علت که مردم (عوام) نمی دانند و عذرشان پذیرفته است؛ از شبلی ناراحت و دلگیرم چرا که او می داند که من (گناهکار نیستم ) و مستحق سنگسار نمی باشم. آنگاه دستش را جدا کرد، خندید، گفتند: علت خنده چیست؟ گفت: دستِ آدمی بسته (زندانی) را قطع کردن، کار آسان است اگر مردید (که نیستید) دست صفات مرا که دورپرواز و بلند همّت است، قطع کنید. پس پاهایش را بریدند، تبسّمی کرد و گفت: با این پاها، برروی زمین راه می رفتم، من پاهای دیگری دارم که همین الان به دو عالم سفر می کنم. اگر توانایی دارید آن پاها را قطع کنید. پس آن گاه دستان بریده و خون آلود خود را بر روی چهره مالید و چهره و ساعد خود را خون آلود کرد. گفتند: چرا این کار را کردی؟ گفت: خون زیادی از من رفته است، می دانم که چهره ام زرد شده است و شما تصوّر می کنید که زردی چهره ی من به سبب ترس است. خون بر روی چهره مالیدم تا در نظر شما سرخ روی باشم چرا که خون مردان حق، باعث جمال و زیبایی آنان می باشد.

خودآزمایی

۱- معادل امروزی عبارت های زیر را بنویسید.

واقعات غرایب که خاص، او را بود: وقایع عجیب و شگفت که مخصوص حلّاج بود

خط جنید باید: فتوا (حکم، تأیید و امضای) جنید لازم است.

زبان دراز کردند: خبر چینی و اعتراض

۲- سخن ابوالقاسم قشیری درباره ی حلاج، بیانگر چه برخوردی با شخصیت حلاج است؟

برخورد محتاطانه و محافظه کارانه (قشیری با صراحت، حلاج را تأیید ننمود)

۳- این سخن حلاج« آن روز که من سرِ چوب پاره سرخ کنم، تو جامه ی اهل صورت پوشی» درباره ی جنید ، چگونه تحقّق یافت؟

(جنید) در روز فتوا صادرکردن برای کشتن حلاج، لباس اهل صورت (عمّامه و لباس علما) را بر تن کرد و به مدرسه رفت و یک فتوای ظاهری صادر نمود « نحنُ نحکُم بِالظاهر»

۴- قصد جُنید از تعویض لباس چه بود؟

تا بتواند فتوا صادر نماید (متصوّفه « در لباس تصوّف» نمی توانستند فتوای دینی بدهند)

۵- دلیل گله مندی حلاج (بر بالای دار) از شبلی چه بود؟

حلاج معتقد بود که شبلی (که خود عارف است) مقصود او را که گفته بود « انا الحقّ» می فهمد و پرتاب سنگ دلیل موجّهی نمی تواند داشته باشد.

۶- حلاج به چه دلیل منکران را بر مریدان ترجیح می دهد؟

منکران به سبب قوّت توحید و صلابت شریعت سنگ پرتاب می کنند در حالی که مریدان فقط به علّت حُسن الظّن از حلاج دفاع می نمایند. توحید اصل دین و حسن الظّن از مباحث فرعی است.

۷- « گلگونه ی مردان، خون ایشان است» یعنی چه :

خون مردان حق، باعث جمال و زیبایی آن هاست. (شهادت، باعث زینت و افتخار مردان خداست)

۸- دو ترکیب وصفی بیابید که در آن ها صفت و موصوف، هر دو جمع بسته شده باشند.

۱ – واقعات غرایب ۲- کارها ی عجایب

مست و هوشیار

در ادب فارسی هیچ زن شاعری شهرت پروین اعتصامی(۱۲۸۵-۱۳۲۰ ه ش)را نیافته است. شعر پروین از برجسته ترین نمونه های شعر تعلیمی معاصر محسوب می شود .در دیوان او از ۲۴۸ قطعه شعر، ۶۵ شعرحالت مناظره دارد و از این جهت نیز شعرپروین شاخص و ممتاز است.

مناظره مست و هشیار از بهترین و زیباترین قطعات پروین اعتصامی است. شاعر در این شعر با بهره گیری از طنزی لطیف و اشاراتی روشن به ترسیم فساد و تزویر اجتماع عصر خویش پرداخته است. طنز موجود در این شعر طنز رندانه ی حافظ را فرا یاد می آورد.

نکات مهم

محتسب مستی به ره دید وگریبانش گرفت مست گفت: ای دوست پیراهن است افسار نیست

این شعر، جز اشعار حفظی است

قالب شعر: قطعه / محتوا : ترسیم فساد و تزویر اجتماع عصر شاعر

محتسب: ماموری که کار وی نظارت براجرای احکام دین بود

مرجع ضمیر« ش»: مست ؛ نقش مضاف الیه

دوست: منظور محتسب / افسار تسمه وریسمانی که به سر وگردن اسب والاغ می بندند

گریبان و پیراهن: تناسب / است و نیست تضاد

معنی: محتسب (مامور)درراه مستی را دید وگریبانش راگرفت مست گفت ای دوست این پیراهن است که آن را گرفته ای افسار نیست .

مفهوم: اشاره به برخورد تحقرآمیز مأموران حکومتی است با متهم

گفت: مستی زان سبب افتان وخیزان میروی گفت: «جرم راه رفتن نیست ره هموارنیست

افتان وخیزان: حالت راه رفتن فرد مست، تلوتلو خوران ؛ تضاد

هموار نبودن راه: کنایه از گستردگی فساد در جامعه

ره می روی ، راه رفتن : تناسب

معنی: (محتسب )گفت تو مست هستی به همین دلیل تلوتلو خوران راه می روی. (مست)گفت جرم راه رفتن من نیست، جامعه پراز فساد و خلاف است.

گفت می باید تو را تاخانه ی قاضی برم گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدارنیست

بیدار: میتواندایهام داشته باشد{ ۱ـ مقابل خواب ۲ـ هشیار نباشد

صبح وشب: تضاد و تناسب

رو و آی: فعل امر برو و بیا / تضاد در افعال

معنی: (محتسب)گفت باید تورا به خانه ی قاضی ببرم .پاسخ داد که برو وصبح بیا چرا که قاضی نیمه شب بیدار نیست (خود قاضی الان مست و ناهشیار است )

مفهوم: مسئولان به فکرآسایش وخوشی خود هستند نه در فکر و اندیشه ی مردم

گفت: نزدیک است والی را سرای آن جا شویم گفت: والی ازکجا در خانه ی خمار نیست؟

سرا : خانه ؛ منزل

والی: حاکم . فرمانروا . استاندار

را : فک اضافه (سرای والی )

شویم : می رویم

والی از کجا درخانه ی خمارنیست{ از کجا معلوم که والی.خود در میخانه نباشد /

خمار: می فروش (خانه ی خمار. میخانه) / استفهام انکاری(حتما آنجاست)

معنی: گفت: خانه ی حاکم نزدیک است به آن جا می رویم. مست جواب داد: از کجامعلوم که خود والی الان در میخانه نباشد؟

مفهوم: اشاره به فاسد بودن و عیاشی مسئولان جامعه

ارتباط معنایی دارد با:

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

گفت:”تاداروغه راگوییم در مسجدبخواب گفت:”مسجدخوابگاه مردم بدکارنیست

داروغه: نگهبان

گفت و مسجد: تکرار

بخواب وخوابگاه: اشتقاق

معنی: گفت تا نگهبان را باخبرکنم برو و درمسجد بخواب. مست گفت: مسجد جای افراد بدکار نیست.

مفهوم: بی توجهی و بی احترامی به اماکن مقدس (داخل شدن مست به مسجد)

گفت:”دیناری بده پنهان و خود را وارهان” گفت:”کار شرع کار درهم و دینار نیست”

دینار: سکه ی طلا

وارهان: خلاص کن. نجات بده

شرع: دین. شریعت. مذهب

درهم: سکه ی نقره . درم . پول نقد

درهم ودینار: تناسب

معنی:(محتسب)گفت: پنهانی به من رشوه بده وخود را خلاص کن. گفت: رشوه در دین جایگاهی ندارد.

مفهوم: اشاره به “رواج رشوه خواری در جامعه”

گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم گفت: پوسیده است جز نقشی زپود و تارنیست

از بهرِ: حرف اضافه برای (دو تکواژاست از + بهر؛کسره ی زیر (ر)تکواژ به حساب نمی آید – زبان فارسی”۳″)

غرامت: چیزی که تاوان آن لازم باشد؛ جبران خسارت مالی

جامه.پود وتار : تناسب

(جامه)نقشی زپود نیست : کنایه از “نخ نما بودن و فرسودگی جامه)

معنی: گفت: برای خسارت، لباست را از تنت بیرون می آورم .جواب داد: لباس من پوسیده و نخ نما است.

مفهوم : ۱- رشوه خواری ۲- نشانه ی فقر وتهی دستی افراد جامعه

گفت:”آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه گفت:”در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

آگه: مخفف “آگاه “

ت(افتادت):جابه جایی ضمیر شخصی ؛ کلاه از سرتو در افتاد

کزسردر افتادت کلاه – توضیحات (۲) جز معنای ظاهری تعادل نداشتن مست را می رساند .ضمنا”در قدیم بدون کلاه و دستار در بین مردم ظاهر شدن نوعی ننگ وبی ادبی تلقی می شد.

سروکلاه : تناسب

عار: ننگ . رسوایی . بدنامی

مصراع دوم : تمثیل

معنی: گفت: با خبر نیستی که کلاه از سرت افتاده است (وتعادل نداری ) جواب داد : در سر عقل باید باشد کلاه نداشتن عیب و ننگ به شمار نمی آید.

ارتباط معنایی دارد با :

« تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت »

گفت :”می بسیار خوردی زان چنین بی خود شدی ”گفت :”ای بیهوده گو.حرف کم و بسیار نیست “

بیهوده گو : صفت فاعلی . مرکب مرخم (بیهوده گوینده)

کم و بسیار : تضاد

معنی: گفت: شراب زیاد نوشیده ای به همین دلیل مست واز خود بی خود گشته ای .گفت: ای فرد بیهوده گوی بحث کم و زیاد نوشیدن نیست (حرام، حرام است ).

مفهوم: نفس خطا و حرام بودن عمل مهم است نه میزان (مقدار) انجام وارتکاب آن.

گفت:”باید حد زند هشیار مردم مست را ” گفت:”هشیاری بیار،اینجا کسی هشیار نیست “

حد: مجازات شرعی

هشیار مردم : ترکیب وصفی مقلوب (مردم هشیار )

مست وهشیار : تضاد

هشیار : تکرار

معنی: (محتسب) گفت: باید مردم هوشیار، افراد مست را مجازات کند پاسخ داد: یک هشیار نشان بده در این جامعه؛ کسی هشیار و سالم نیست.

مفهوم : در اجتماع، فساد گسترده و فراگیر شده است دیگر کسی سالم نیست .

ارتباط معنایی دارد با :

“گر حکم شود که مست گیرند در شهر هر آنچه (هرآنکه) هست گیرند”

خودآزمایی

۱ـ در مصراع:”گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست”؛ ناهمواری راه به کدام مسئله ی اجتماعی دلالت می کند ؟

گستردگی و رواج فساد و انحراف در جامعه

۲ـ عبارت: “دیناری بده پنهان وخود را وارهان “به کدام پدیده ی اجتماعی زمان شاعر اشاره دارد؟

رشوه خواری

۳ـ در بیت نهم منظور از عبارت:”حرف کم وبسیار نیست “چیست؟

شراب خواری در شرع و دین حرام است چه کم باشد و چه زیاد . محتسب در حکم دین دخالت کرد و با سلیقه ی خود آن را اعمال نمود. (نفس خطا و حرام بودن عمل مهم است نه میزان (مقدار) انجام و ارتکاب آن).

+ نوشته شده توسط ادبیات هشت در شنبه بیست و دوم بهمن 1390 و ساعت 19:18 |