معانی و جواب خودآزماییهای کتاب ادبیات فارسی1 ( نوبت اول)
بدو داد و گفتش كه اين را بداراگر دختر آرد تو را روزگار
¯ رستم مهره را به تهمينه داد و به او گفت اين را نگه دار، اگر صاحب دختري شدي. (اگر خدا به تو دختري داد)
بگير و به گيسوي او بر، بدوز به نيك اختر و فال گيتي فروز
¯ اين مهره را بردار و به گيسوي او ببند، با بخت و اقبالي خوب و فالي روشني بخش (اين را به فال نيك بگير)
چو خندان شد و چهره شاداب كرد ورا نام، تهمينه سهراب كرد
¯ هنگامي كه طفل خنديد و چهرهاش سرخ و گلگون شد، تهمينه نام او را سهراب گذاشت.
چو يك ماه شد، هم چو يك سالبودبرش چون بر رستم زال بود
¯هنگامي كه طفل يك ماه شد مانند بچهاي يكساله بود و پهلويش مانند پهلوي رستم زال بود.
تو پور گو پيلتن رستمي ز دستان سامي و از نيرمي
¯: تو پسر رستم، پهلوان قوي هيكل هستي و از نژاد عالي و بلند مرتبه و از نوادگان زال و سام هستي.
پدر را نبايد كه داند پسر كه بندد دل و جان به مهر پدر
¯نبايد پسر پدر را بشناسد زيرا كه به پدر علاقمند ميشود و دل ميبندد.
مگر كان دلاور گو سال خوردشود كشته بر دست اين شيرمرد
¯ شايد آن پهلوان دلير و سالخورده (رستم) به دست اين مرد قوي هيكل (سهراب) كشته شود.
از آن پس بسازيد سهراب را ببنديد يك شب بر او خواب را
¯ پس از آن كار سهراب را تمام كنيد و يك شب او را در خواب بكشيد.
دل من همي بر تو مهر آوردهمي آب شرمم به چهر آورد
¯ در دلم نسبت به تو احساس علاقه ميكنم و از جنگيدن با تو عرقق شرم بر پيشانيام مينشيند.
ز كشتي گرفتن سخن بود دوش نگيرم فريب تو زين در مكوش
¯ (رستم به سهراب ميگويد) ديشب سخن از مبارزه وكشتي بود من فريب تورا نميخورم و دربارهي صلح كوشش مكن.
بكوشيم فرجام كار آن بود كه فرمان و راي جهانبان بود
¯ بايد با هم بجنگيم زيرا عاقبت و نتيجه ي كار آن خواهد شد كه خواست و نظر خداوند باشد.
خود آزمايي درس دوّم
1ـ افراسياب با فرستادن سپاه به ياري سهراب، چه هدفي را دنبال ميكرد؟ كشته شدن رستم به دست سهراب و كشته شدن سهراب به طور مخفيانه.
2ـ هدف سهراب از لشكركشي به ايران چه بود؟ از تخت برداشتن كاووس ـ به پادشاهي رساندن
رستم و به زير كشاندن افراسياب از تخت شاهي.
3ـ با توجه به مصرع «به گردان لشكر سپهدار گفت» مقصود از «سپهدار» كيست؟ افراسياب
درس سوم رزم رستم و سهراب (2)
به كشتي گرفتن بر آويختند ز تن خون و خوي را فرو ريختند
¯با يكديگر كشتي گرفتند و در اثر اين كشتي خون و عرقق از بدن آنها جاري شد.
به سهراب گفت اي يل شير گير كمند افكن و گُرد و شمشير گير
¯رستم به سهراب گفت اي پهلوان جنگجو، اي كمند انداز و پهلوان و مبارز!
كسي كاو به كُشتي نبرد آورد سر مهتري زير گرد آورد
¯ اگر كسي دست به كشتي بزند و بزرگي را بر زمين بزند.
نخستين كه پشتش نهد بر زميننبُرد سرش گر چه باشد به كين
¯بار اوّل كه پشت او را بر زمين ميزند حتي اگر با او دشمني داشته باشد نبايد سر او را جدا كند.
دلير جوان سر به گفتار پير بداد و ببود اين سخن دل پذير
¯جوان دلير (سهراب) حرف رستم را پذيرفت زيرا اين سخن براي او دل پذير بود.
رها كرد زو دست و آمد به دشت چو شيري كه بر پيش آهو گذشت
¯سهراب از رستم دست برداشت و مانند شيري كه از برابر آهو بگذرد، با غرور از مقابل رستم گذشت
چو رستم ز دست وي آزاد شد به سان يكي تيغ پولاد شد
¯ وقتي رستم از دست سهراب رها شد مانند خنجري فولادي قامت راست كرد و نيرو گرفت.
بخورد آب و روي و سر و تن بشستبه پيش جهان آفرين شد نخست
¯آب خورد و سرو تن شست و قبل از جنگ روي به درگاه خداوند آورد.
همي خواست پيروزي و دستگاه نبود آگه از بخشش هور و ماه
¯ از خداوند قدرت و پيروزي طلب كرد و از آنچه سرنوشت برايش خواسته بود، خبر نداشت (ازسرنوشت آينده بيخبر بود)
چو سهراب شير اوژن او را بديد ز باد جواني دلش بردميد
¯هنگامي كه سهراب شيرافكن رستم را ديد از غرور جواني به هيجان آمد
خم آورد پشت دلير جوان زمانه بيامد نبودش توان
¯ پشت آن دلير جوان را خم كرد و مرگ سهراب فرارسيده و ناتوان شده بود
بپيچيد و زان پس يكي آه كردز نيك و بد انديشه كوتاه كرد
¯بپيچيد و آهي كشيد و از نگراني نيك و بد روزگار به در آمد.
بدو گفت كاين بر من از من رسيدزمانه به دست تو دادم كليد
¯به رستم گفت: من خودم مقصر بودم و گويا روزگار كليد مرگم را به دست تو سپرد (به دست تو كشته شوم)
چو بشنيد رستم، سرش خيره گشت جهان پيش چشم اندرش تيره گشت
¯وقتي كه رستم اين سخن را شنيد حيران شد و جهان پيش چشمانش تيره و تار شد.
كنون بند بگشاي از جوشنم برهنه ببين اين تن روشنم
¯اكنون بند زره مرا باز كن و بدن روشن و سفيدم را بدون لباس ببين
چو بگشاد خفتان و آن مهره ديد همه جامه بر خويشتن بر دريد
¯رستم هنگامي كه لباس جنگي سهراب را باز كرد آن مُهره را ديد و از شدت اندوه لباس را بر تن خود پاره كرد.
همي ريخت خون و همي كند موي سرش پر ز خاك و پر از آب روي
¯از ديده خون باريد (ميگريست) و موي سر خويش ميكند و سرش پر از گرد و خاك و چهرهاش پر از اشك بود.
بدو گفت سهراب كاين بدتري است به آب دو ديده نبايد گريست
¯سهراب به او گفت: گريستن از كشتن فرزند بدتر است و نبايد گريه كرد.
از اين خويشتن كشتن اكنون چه سود؟چنين رفت و اين بودني كار بود.
¯اكنون اين خودكشي چه فايدهاي دارد؟ به هر حال اين حادثه پيش آمده است و سرنوشت چنين بود كه اتفاق افتاد.
خود آزمايي درس سوم
1ـ در كشته شدن سهراب چه كس يا كساني را مقصّر ميدانيد؟ چرا؟ سرنوشت را. زيرا همهي ما اسير سرنوشتيم به جز سرنوشت افرادي چون افراسياب - كاووس... در كشته شدن سهراب مقصّر بودند.
2ـ مصرع «زمانه بيامد نبودش توان يعني چه؟ مرگش فرا رسيد و قدرت و توانايي در او نبود.
درس چهارم
صفحهي 26 بيت 5 ) بهترم از جان : بهتر از جان من
ص 26 ب 6 ) شقاوتشعار : سنگدل در سخن و رفتار
ص 26 ب 7) فرزند خيرالانام : فرزند پيامبر ( منظور امام حسين است )
ص 27 ب 4 ) چرايي ديده تر : چرا گريان هستي ؟
ص 28 ب 2 ) معني بيت : اي فاطمه اگر در صحراي شورانگيز كربلا حضور داشتي و غبار از چهرهي حسين(ع) ميزدودي چه ميشد ؟ ( اي كاش حضور داشتي )
ص 28 ب 5 ) در شهادتم تاخير شده و ديگر نميتوانم بردباري كنم
ص 28 ب 6 ) وقتي پرچم پيروزي ( حكومت عادلانهي مرا ) برپا كردي ، در ميدان جنگ ، مرا همراهي كن .
ص28 ب آخر ) مصراع دوم : اي حسين اگر جان فداي تو كنم ، نشانهي خوش بختي من است .
ص 29ب 2 ) اين صفحه : سپاه دشمن ( صفحه : صحنهي جنگ )
ص 29 ب 6 ) ننگ و نام : آبرو و حيثيت
ص 29 ب آخر ) مظهرالعجايب : مايهي شگفتي (منظور ، امام علي (ع) ) واليالولي : صاحب دوستي و ولايت
ص 30 ب 3 ) گروه جبان : سپاه بي جرات ( ترسو )
ص31 ب 1 ) مصراع اول : هر لحظه خداوند را ستايش ميكنم زيرا مرا خوشبخت نمودهاست
( منظور از نيكاختري ، دستيابي به درجهي شهادت است .) توجه : حرف “ن ” در واژهي حسين در وزن
اين بيت ، زايد است .
ص 31 ب 2 ) مصراع اول : اي مايهي اميدواري دوستان
خودآزمایی درس چهارم
تئاتر و تعزیه چه فرقی با هم دارند؟
بين تئاتر وتعزيه تفاوتهاي فراواني وجود دارد ، ازجمله :
الف) موضوع تئاتر متنوع است و موضوع تعزيه مشخص
ب ) تئاتر در جايگاه ويژهاي اجرا ميشود اما تعزيه جايگاه خاصي ندارد .
پ ) تعزيه معمولاً در زمانهاي مشخصي ( سوگواريهاي مذهبي ) اجرا ميشود اما اجراي تئاتر ، درهر زماني رايج است .
ت ) تئاتر خاستگاه اروپايي دارد و تعزيه خاستگاه ايراني
ث ) درايران، سابقهي تعزيه بسيار بيشتر از تئاتر است
درس پنجم
- در اين كارتعبيهايهست: نقشهاي از پيش براي اين كار كشيده شده است.
- اگر جان ميخواهي سهل است: اگر ميخواهي زنده بماني آسان است - (به تو امان ميدهم)
- بر خود گرفت : تعهّد كرد، قول داد.
- تو مرا بر خويشتن گير: تو عهدهدار كار من شو.
- هول عياري كرده است: دستبردي جانانه زده است.
- رها مكن : اجازه مده.
- ما را از آن نامي بُوَد: با اين كار به شهرت برسيم.
- نگاه ميداشتند: صبر كردند.
- من اين كار ندانم: اين كار از عهده تو بر ميآيد نه من (تو ميتواني، من نميتوانم)
- تو اين جايگاه گستاخي: تو با اين محل آشنايي داري، بهتر ميتواني كارها انجام دهي.
- تا قطران را بدرقه باشند: تا همراه و نگهبان قطران باشند.
- سليح پوشند: مسلّح شوند (آمادهي جنگ شوند) سليح : سلاح.
- او را كار چون افتاد : چگونه برايش گرفتاري پيش آمد. كار: مشغله، گرفتاري .
- قفا: قفا به معني پشت سر . قفازدن : پس گردني زدن.
خود آزمايي درس پنجم
1ـ كدام ضرب المثل اين درس در زبان امروز رايج است؟ «شير آمدي يا روباه؟»
3ـ در سخن انگشتري به من داد تا چون تو را پيش وي برم، از عهدهي كار من بيرون آيد، «انگشتري به من داد» بيانگر چه مفهومي است؟ بيانگر قول دادن بر انجام كاري است. در اصطلاح امروز، امانت يا وثيقه در نزد كسي گذاشتن است.
4ـ سمك در گفت و گو با سياه گيل چه كسي را برادر خود معرفي كرد؟ آتشك را.
5ـ كار سمك در مورد قطران خيانت بود يا سياست؟ چرا؟ سياست، زيرا خيانت آن است كه انسان به قول خود عمل نكند. سمك با سياست خود به قطران فهماند كه فردي از وي نيرومند تر و با هوشتر هم هست.
6ـ معادل امروزي «فرو بريم» (بگذار تا فردا داري در ميدان فرو بريم ) و «قفا زدن» چيست؟«برپا كردن» به جاي «فرو بردن» و «قفا زدن» معادل «پس گردنی زدن» است.
7ـ «گودال » و «گود» با چه كلمهاي از درس ارتباط لفظي و معنايي دارد؟ با كلمه «گو» در بند اوّل درس ارتباط دارد.
درس ششم داستان خير و شر
حالي آن لعل آبدار گشاد پيش آن ريگ آبدار نهاد
¯فوراً خير جواهر را پيش آن انسان پست دارندهي آب (شر) نهاد.
شربتي آب از آن زلال چو نوش يا به همّت ببخش يا بفروش
¯ مقداري از آن آب زلال و گواراي خود را، يا از روي همت و جوان مردي ببخش و يا آن را به من بفروش
گفت برخيز تيغ و دشنه بيار شربتي آب سوي تشنه بيار
¯ خير به شر گفت: بلند شو و آن خنجر را بياور و به همراه آن مقداري آب برايم بياور
ديدهي آتشين من بركش و آتشم را بكش به آبي خوش
¯ چشم آتشين مرا در بياور و تشنگي درونم را به مقداري آب گوارا بر طرف كن
شر كه آن ديد دشنه باز گشاد پيش آن خاك تشنه رفت چو باد
¯ شر كه اين حالت خير را ديد خنجر را بيرون كشيد و با سرعت به سوي آن انسان تشنه (خير)حركت كرد
در چراغ دو چشم او زد تيغ نامدش كشتن چراغ دريغ
¯ بر چشمان پر نورش شمشير زد و در از بين بردن چشمان او دريغ و حسرت نميخورد
چشم تشنه چو كرده بود تباه آب ناداده كرد همّت را
¯ وقتي چشم انسان تشنه را كور و نابينا كرد بعد از آن بدون آب دادن به خير، به راه خود ادامه داد
منم آن تشنه ي گهر برده بخت من زنده، بخت تو مرده
¯ من همان فرد تشنه در بيابان بودم كه تو گوهرهاي مرا ربودي و من اكنون خوشبختم اما تو بدبخت ميباشي
تو مرا كشتي و خداي نكشت مقبل آن كز خداي گيرد پشت
¯ تو خواستي مرا بكشي اما خداوند مرا نجات داد و بدان كه خوشبخت كسي است كه خداوند پشتوانه و مدافع او باشد
واي بر جان تو كه بد گهريجان بري كردهاي و جان نبري
¯ واي بر جان تو كه بد ذات و بد سرشت هستي در حق ديگران ظلم كردهاي پس بدان جان سالم به در نميبري
در تنش جست و يافت آن دو گوهرتعبيه كرده در ميان كمر
¯ بدنش را به دقت بررسي كرد و آن دو گوهر را يافت كه شر آن ها را در ميان كمرش جاي داده بود
آمد آورد پيش خير فرازگفت گوهر به گوهر آمد باز
¯آمد و آن گوهرها را به نزد خير آورد و گفت كه گوهر به گوهر برگشت (حق به حقدار رسيد)
نكته: گوهر اوّل به معناي اصلي آن يعني گوهر است و مراد از گوهر دوّم «خير» است.
خود آزمايي درس ششم
1ـ مقصود از «خاك تشنه» در بيت:
شر كه آن ديد دشنه باز گشاد پيش آن خاك تشنه رفت چو باد
كيست؟ مقصود از خاك تشنه همان «خير» است.
2ـ محوري ترين پيام داستان چيست؟ باقي ماندن خير و نيكي و از بين رفتن شر و بدي و يا به عبارتي نيك انديشي ضايع نميماند و بدسگالي به تباهي ميانجامد.
3ـ چرا«شر» از «خير» چشم هايش را طلب كرد؟ زيرا فكر ميكرد كه بدين وسيله بينايي خير از بين ميرود و او به آن چه ميخواهد ميرسد و خير ديگر نميتواند مجرم و گناهكار را تشخيص دهد.
4ـ با مطالعهي داستان هابيل و قابيل در قرآن مجيد، چه وجه اشتراكي بين اين دو داستان ديده ميشود؟ رويارويي «خير و شر» در تمام دورههاست، غرور و خودبيني و بيرحمي يكي در برابر ديگري (ظالم در برابر مظلوم)
5ـ در بيت «آمد آورد پيش خير فراز گفت گوهر به گوهر آمد باز» مقصود از گوهر اوّل و دوم چيست؟ گوهر اوّل جواهرهايي است كه شر از خير دزديده بود و گوهر دوم استعاره از شخص خير است يعني «خير» گوهري گرانقدر است.
درس هفتم طوطی و بقال
جست از صدر دکان سويی گريخت شيشه های روغن گل را بريخت
¯ طوطی پر زد و از بالای مغازه به سوی دیگر فرار کرد و شیشه های روغن گل را ریخت
دپد پر روغن دکان و جامه چرب بر سرش زد،گشت طوطی کل ز ضرب
¯ دید مغازه پر از روغن و لباسها چرب است برسر طوطی زد و طوطی با ضربه ی او کچل شد
روزک چندی سخن کوتاه کرد مرد بقال از ندامت آه کرد
¯ چند روزی گذشت و طوطی حرف نزدو مرد بقال پشیمان شد و آه می کشید
رپش بر می کند ومی گفت :ای درپغ کآفتاب نعمتم شد زپر مپغ
¯ریش خود را می کند و می گفت : افسوس که آفتاب نعمت من زیر ابر سیاه پنهان شد
دست من بشکسته بودی آن زمان چون زدم من بر آن خوش زبان
¯کاش دست من می شکست وقتی من برسر آن طوطی خوش زبان می زدم
هدپه ها می داد هر دروپش را تا بپابد نطق مرغ خوپش را
¯صاحب مغازه هدیه های بسیاری به گدایان می داد تا شاید طوطی دوباره حرف بزند
می نمود آن مرغ را هر گون شگفت تا که باشد کاندر آپد او به گفت
¯برای طوطی کارهای شگفت آمیز نشان می داد تا شاید سخن بگوید
جولقي سر برهنه می گذشت با سر بی مو چو پشت طاس و طشت
¯گدایی از آنجا می گذشت و سرش مانند پشت طشت ، کچل بود
از قیاسش خنده آمد خلق را کو چو خود پنداشت صاحب دلق را
¯از این شباهت مردم خندیدند که طوطی آن ژنده پوش را همانند خود دانسته
کار پاکان را قپاس از خود مگپر گر چه ماند در بنشستن شپر و شپر
¯کار و عمل مردان حق را با کار و عمل خود مقایسه نکن هرچند که دوکلمه شیرجانور و شیر خوردنی در نوشتن یکسان است
جمله عالم زپن سبب گمراه شد کم کسی ز ابدال * حق آگاه شد
¯مردم جهان از چنین سنجش ها و قیاس های ناروایی به گمراهی افتاده اند کمترکسی است که مردان حق را بشناسد و به مرتبه آنها پی ببرد.
هر دو گون زنبور خوردند از محل لپک شد ز آن نیش و زان دپگر عسل
¯هرچند که دوتا زنبور از یک جا خوردند ولی یکی نیش و یکی دیگر عسل شد
صد هزاران اين چنين اشباه بين فرقشان هفتاد ساله راه بين
¯صدهزاران چیز وجود دارد، آن ها را همانند نبین بین آن ها فرق بسیاری وجود دارد
چون بسی ابليس آدم روی هست پس به هر دستی نشايد داد دست
¯آدم های زیادی هستند که همانند شیطان می باشند، پس نباید آن ها را دوست خود دانست
خودآزامایی درس هفتم
چرا قیاس طوطی خندهآور بود؟
زيرا درويش را فقط به خاطر شباهتي ظاهري ، مانند خود پنداشتهبود .( طوطی قیاس به نفس کرده بود)
درس هشتم گل هایی که در نسیم آزادی می شکوفد
ـ چارچار است ـ نام هشت روز زمستان كه چهار روز آن آخر چلّهي بزرگ (هفتم تا دهم بهمن) و چهار روزآن اوّل چلّهي كوچك (يازدهم تا چهاردهم بهمن ) است، از هفتم تا چهاردهم بهمن ماه
ـ تازه پشت لبش سبز شده ـ به سن نوجواني رسيده، پشت لبش مو روييده
ـ صورتش گل انداخته ـ صورتش سرخ شده است.
ـ روز قتل ـ روز عاشورا، عامّهي مردم روز عاشورا را «روز قتل» گويند.
ـ تمام عمر در لاك خودشان بودهاندـ در فكر زندگي روزمرّهي خود و مشكلات خويش بودهاند.
از زير پاي قزل ارسلان بكشند ـ گردن كشان را از قدرت بيندازند، از تخت به زير كشند.
اشاره دارد به اين بيت از سعدي (چه حاجت كه نه كرسي آسمان /نهي زير پاي قزل ارسلان) كه در اعتراضبه اين بيت ظهير فاريابي (نه كرسي فلك نهد انديشه زير پاي /تا بوسه بر ركاب قزل ارسلان دهد سروده شده است.
خطّ خورشيد
شب شبي بي كران بود: روزگار مانند شبي تاريك بود كه همه جا را فرا گرفته بود
دفتر آسمان پاره پاره: آسمان خوبيها و پاكيها مانند دفتري بود كه آن را ورق كرده باشند.
برگها زرد و تيره: در اين روزگار رويش و حركت از بين رفته بود.
فصل فصل خزان بود: دوران افسردگي و خمودگي بود.
هر ستاره: ستارهها
حرف خط خوردهاي تار: مانند حروفي بودند كه بر روي آنها خطي كشيده شده بود.
در دل صفحهي آسمان بود: و بر صفحهي آسمان نوشته شده بودند.
گر چه گاهي شهابي: هر چند مبارزان مانند شهابهايي
مشقهاي شب آسمان را: كه ميدرخشيدند ولي
زود خط ميزد و محو ميشد: سريع از بين ميرفتند.
باز در آن هواي مه آلود: دوباره در آن فضاي تاريك
پاك كنهايي از ابر تيره: ابرهاي تيرهي ظلم
خط خورشيد را پاك ميكرد: درخشش آنها را پاك ميكرد.
ناگهان نوري از شرق تابيد: ناگهان نوري از مشرق درخشيد
خون خورشيد: و درخشش آن باعث شد
آتشي در شفق زد: كه سرتاسر گيتي روشن شود.
مردي از شرق برخاست: مردي از مشرق زمين برخاست و
آسمان را ورق زد: گردش روزگار را عوض كرد.
(مقصود امام خميني است كه اوضاع سياسي ايران را دگرگون كرد)
خودآزمايي درس هشتم
1ـ نويسنده كدام واقعهي روزگار ما را به شعر مانند كرده است؟ وقايعي كه در دوران او (فداكاريهاي مردم و گذشت) روي داده است را به شعر مانند كرده است.
2ـ منظور از «گلهايي كه در نسيم آزادي ميشكفد» چيست؟ دگرگونياي كه در جوانان در اثر انقلاب ايجاد گشته است و شهيداني كه براي آزادي چون گل پرپر گشتهاند، پيام شادي بخش آزادي به گوش هم وطنان رسيده است.
3ـ منظور نويسنده از «هنرمندان بسياري را به قطار رساندند» چيست؟ وقتي مردم حركت انقلابي خويش را آغاز كردند، هنرمندان نيز از مردم عقب نمانده، به صف آنها پيوستند و آنها را در اين مبارزه كمك نمودند.
ادامهي خودآزمايي درس هشتم
1ـ در شعر خطّ خورشيد، چند نماد و نشانه را مشخص كنيد. شب نماد ظلمت و سياهي، خزان نماد دلمردگي و افسردگي، خورشيد نمادي از روشنايي و دوران آزادي.
2ـ اين شعر در چه قالبي سروده شده است؟ شعر نو (شعر نيمايي )
3ـ دو نمونه (تشخيص) را در شعر بيابيد. 1- گرچه گاهي شهابي مشقهاي شب آسمان را زود خط ميزد.2- ابر تيره خط خورشيد را پاك ميكرد.
درس نهم
دريادلان صف شكن و پاسخ
«پاسخ »
تو چرا ميجنگي ؟
پسرم ميپرسد: پسرم از من ميپرسد تو چرا ميجنگي؟
من تفنگم در مشت: در حالي كه تفنگم در دستم ميباشد
كوله بارم بر پشت: و كوله بارم در پشتم هست
بند پوتينم را محكم ميبندم: بند پوتينم را محكم ميبندم (آماده و مهيّا ميباشم)
مادرم، مادرم
آب و آيينه و قرآن در دست: در حالي كه آب و قرآن و آينه دستش هست براي بدرقهي من ميآيد.
روشني در دل من ميبارد: و اين عمل مادرم اميد را در دل من بارور ميكند.
پسرم بار ديگر ميپرسد: بار ديگر پسرم ميپرسد:
تو چرا ميجنگي؟ تو چرا ميجنگي ؟
با تمام دل خود ميگويم: من از ته دل به او ميگويم:
تا چراغ از تو نگيرد دشمن: براي اين كه دشمن چراغ آزادي و استقلال وطن را از تو نگيرد
خودآزمايي درس نهم
1ـ به عقيدهي نويسنده تقدير تاريخي زمين از كجا و به دست چه كساني جاري ميشود؟ از حاشيهي اروند رود و به دست انسانهايي كه با اشتياق منتظر شب هستند تا بر قلب دشمن بتازند.
2ـ به نظر نويسنده، حقيقت اشياء در جبههها چگونه تجلي مييابد؟ اشياء گويي گنجينههايي از اسرار شگفتآميز خلقت هستند.
3ـ دو نمونه از توصيفهاي نويسنده را دربارهي رزمندگان بيابيد و بنويسيد. دريادلان صفشكن، فروتن و ساده و بدون كبر و غرور
4ـ چند فيلم سينمايي را نام ببريد كه در آنها صحنههايي از هشت سال دفاع مقدس به تصوير كشيده شده است. چشم شيشهاي ـ از كرخه تا راين ـ حمله به اچ -
5ـ نويسنده در كدام جمله از مفهوم آيهي «الا بذكر الله تطمئن القلوب» استفاده كرده است؟حال آن كه در معركهي قلوب مجاهدان خدا، آرامشي كه حاصل ايمان است، حكومت دارد.
7ـ امروز «سردم دار» به چه معني است؟ تحقيق كنيد در آغاز به چه كسي «سردم دار» ميگفتند؟مسؤول ـ وكيل، نماينده، كسي كه به خواستههاي مشروع و قانوني مردم توجّه كند. و در آغاز به رييس قوم، سردم دار ميگفتند.
ادامهي خودآزمايي درس نهم
1ـ شاعر در اين شعر به چه سنتي اشاره دارد؟ آوردن آب و آيينه و قرآن براي بدرقهي مسافر
2ـ مقصود از روشني در دل من ميباريد چيست؟ نهاد آن كدام است؟ دلم به آينده اميدوار است ـروشني
-ـ منظور شاعر از چراغ چيست؟ آزادی و استقلال
4ـ معادل «از صميم قلب » را در كدام مصراع شعر مييابيد؟ با تمام دل خود ميگويم
5ـ «بند پوتين را محكم بستن» كنايه از چيست؟ آماده و مهيّا شدن و ارادهي مصمّم داشتن.
خودآزمايي درس دهم
1ـ «نيك» در جايي از اين داستان ميگويد: در آن وقت بود كه فهميدم پدرم چه قدر بزرگوار است. او چگونه به بزرگواري پدر پي برد؟ پدر به هديهي او جلوهاي ديگر داد و گفت اين كار براي بچهي چهارده ساله خيلي دشوار است.
2ـ چرا وقتي پدر از «جو» دربارهي هديهاش پرسيده رنگ «نيك» پريد؟ زيرا هديهي «جو» به ظاهر زيبا و با ارزش بود.
3ـ چرا «جو» به دروغ گفت: نصف سطل زمين شويي هديهي من است؟ زيرا به اين ترتيب از دادن هديهي خود آسوده ميشود و هديهي «نيك» نيز بيارزش نميشد.
4ـ با خواندن اين داستان، كدام يك از دو كودك را فداكارتر ميدانيد؟ «جورا» دليل به عهده دانش آموزان است.
خودآزمايي درس یازدهم
1ـ در قطعهي مسافر، شاعر به كجا سفر ميكند؟ به سرزميني كه خداوند سر حدّ جهان خلقتش قرار داده است.
2ـ با توجه به قطعهي مسافر «راه گذر» چه كسي است؟ عقل است كه در مقابل تخيل نويسنده او رااز سفر خيالي باز ميدارد.
3ـ در قطعهي فردوسي زاير نامدار كيست؟ تيمور لنگ
4ـ با مقايسهي آن چه تيمور از قبر فردوسي و چنگيز ديده است، چه نتيجهايميگيريد؟ عاقبت انسانهاي نيك، سعادت و نيك بختي است و عاقبت انسانهاي ستمگر، سختي ومشقّت است.
5ـ دو بيت زير از حافظ شيرازي با كدام قسمتهاي نيايش تا گور ارتباط دارد؟
رضا به داده بده و ز جبين گره بگشاكه بر من و تو در اختيار نگشاده است
«نيرويي به من ده تا قدرت و توان خود را از روي كمال عشق و نهايت محبت تسليم خواستهها و رضاي تو كنم»
6ـ در بخش قطرات سه گانه منظور از جملاتي كه قطرهي سوم در معرفي خود ميگويدچيست؟يعني من جلوهي تغيير يافتهاي از احساسات انسانها هستم.
درس دوازدهم از كعبه گشاده گردد اين در
چون رايت عشق آن جهان گيرشد چون مه ليلي آسمان گير
- وقتي كه آوازه عشق مجنون چون زيبايي ليلي در جهان پيچيد.
برداشته دل ز كار او بخت در ماند پدر به كار او سخت
- شانس و اقبال در كار او مؤثر واقع نميشد و پدر در عشق مجنون در ماند و شگفت زده شد.
مفهوم: مصرع اوّل بخت و شانس با او يار نبود.
خويشان همه در نياز با اوهر يك شده چاره ساز با او
- افراد خانواده همه با او به گفتگو پرداختند و در حلّ اين مشكل با او همراهي ميكردند.
بيچارگي و را چو ديدند در چارهگري زبان كشيدند
- وقتي كه درماندگي او (پدر مجنون) را ديدند براي چارهجويي به گفتگو پرداختند.
گفتند به اتفاق يك سر كز كعبه گشاده گردد اين در
- همگي بر اين نظر بودند كه مشكل اين كار به وسيلهي خانهي خدا حل ميگردد.
حاجت گه جملهي جهان اوست محراب زمين و آسمان اوست
- زيرا كعبه حاجت همه مردم جهان را برآورده ميكند و قبلهگاه همهي فرشتگان و انسانهاي روي زمين است
چون موسم حج رسيد بر خاست اشتر طلبيد و محمل آراست
- هنگامي زمان حج فرا رسيد پدر مجنون اقدام به گرفتن شتر و آمادهسازي كجاوه كرد.
فرزند عزيز را به صد جهد بنشاند چو ماه در يك مهد
- فرزند عزيزش (مجنون) را با تلاش مانند ماه در كجاوه نشاند.
آمد سوي كعبه، سينه پرجوشچون كعبه نهاد حلقه در گوش
- در حالي كه بي قرار بود و هزاران اميد در سينه داشت به سوي كعبه آمد و مانند غلامي به خانهي خدا متوسل شد.
گفت اي پسر اين نه جاي بازياست بشتاب كه جاي چاره سازي است
- به پسر گفت: اين جا ديگر جاي بازي نيست. عجله كن كه اين جا مكان حلّ مشكل و چاره سازي دردهاست.
گو يارب از اين گزاف كاري توفيق دهم به رستگاري
- بگو، پروردگارا از اين كار بيهوده به من توفيق رستگاري بده.
درياب كه مبتلاي عشقم آزاد كن از بلاي عشقم
- كمكم كن كه اسير عشق هستم و مرا از اين رنج و بلاي عشق آزاد و رها كن.
مجنون چو حديث عشق بشنيداوّل بگريست پس بخنديد
- هنگامي كه مجنون سخن عشق را شنيد اوّل گريه كرد. بعد به خنده افتاد.
از جاي چو مار حلقه برجست در حلقهي زلف كعبه زد دست
- مجنون كه به مانند ماري به خود پيچيده بود از جايش بلند شد و حلقهي كعبه را براي بر طرفشدن نياز و حاجت خود گرفت.
ميگفت گرفته حلقه در بر كامروز منم چو حلقه بر در
- در حالي كه مجنون حلقهي كعبه را در دست گرفته بود ميگفت اي خداوند امروز من چو حلقهاي بر در هستم و محتاج و نيازمند درگاه تو هستم.
گويند ز عشق كن جدايي اين نيست طريق آشنايي
- به من ميگويند از اين عشق جدا شو ولي پروردگارا اين طريق دوستي و رفاقت نيست كه از ليلي دور شوم.
پروردهي عشق شد سرشتم جز عشق مباد سرنوشتم
- چون عشق تمام وجودم را پرورش داده است. الهي! جز عشق سرنوشت ديگري نداشته باشم و مرا از عشق ليلي يك لحظه دور مكن.
يا رب به خدايي خداييت وان گه به كمال پادشاهيت
- اي خدا تو را به خداونديت و به عظمت پادشاهيات قسم ميدهم.
كز عشق به غايتي رسانم كاو ماند اگر چه من نمانم
- مرا به واسطهي عشق به آنجايي برسان كه او (ليلي) باقي بماند حتي اگر من باقي نمانم. (وجود معشوق مطرح باشد نه وجود خودم)
گرچه ز شراب عشق مستم عاشقتر از اين كنم كه هستم
- اي خدا هر چند از شراب عشق مست هستم ولي از آن چه كه هستم مرا عاشقتر گردان.
از عمر من آن چه هست بر جاي بستان و به عمر ليلي افزاي
- اي خدا آن چه از عمر من باقي مانده است كم كن بگير و به عمر ليلي بيفزاي
ميداشت پدر به سوي او گوش كاين قصّه شنيد، گشت خاموش
- پدر به راز و نيازش گوش ميكرد وقتي اين سخنان را شنيد ساكت شد (از درمان او نااميد شد)
دانست كه دل اسير دارد دردي نه دواپذير دارد
- فهميد كه به كسي دل بسته است (عاشق شد) و اين دردي است كه درمان ندارد. مثال:
خودآزمايي درس دوازدهم
1ـ مجنون در جوار كعبه از خدا چه خواست؟ از خدا خواست كه سرنوشت او را چيزي جز عاشقي قرار ندهد و او را در راه عشق به حدي رساند كه فقط باقي ماندن معشوق را بخواهد حتي اگر خودش نباشد.
2ـ كدام بيت از خود گذشتگي مجنون را نشان ميدهد؟
كز عشق به غايتي رسانم كاو ماند اگر چه من نمانم
3ـ كدام ويژگي شعر غنايي در اين درس ديده ميشود؟ به بيان احساسات و عواطف شخصي مجنون پرداخته است و بالاترين احساس عاشقانه را در يك انسان بيان كرده است.
4ـ دو نمونه تشبيه در درس بيابيد و اجزاي آن را معلوم كنيد.
چون رايت عشق آن جهان گير شد چون مه ليلي آسمان گير مشبه: عشق مجنون مشبهٌ به: چهرهي ليلي ادات تشبيه: چون وجه شبه: جهان گير شدن
آمد سوي كعبه، سينه پر جوش چون كعبه نهاد حلقه در گوش
مشبه: مجنون مشبهٌ به: كعبه ادات تشبيه: چون وجه شبه:
حلقه در گوش بودن (مطيع بودن)